قدیم ترها]حالا مگه چندسالمونه)که می رفتیم تو کوچه گل کوچیک بزنیم، همیشه یه توپ شقایق می گرفتیم آنهم از نوع قرمزاش، یه توپ پنچرم میگرفتیم نصف قیمت!
توپ خراب رو با چاقو پاره میکردیم، لایی درست می کردیم باهاش واسه توپمون.
معمولا توپا دولایه بود،راحتتر بود بازی کردن باهاش دیر ترم سوراخ میشد، بعضی وقتا بچه ها رو جو میگرفت توپ سه لایه درست می کردن که می شد مثل سنگ نمی شد باهاش درست بازی کرد.
ولی توپا هرچند لایه بودن بالاخره پنچر میشدن، از بس با لگد میافتادیم به جون توپ بیچاره
هزارتا توپ پنچر میشد ولی بازم تو کوچه بچه ها بازی میکردن،با یه توپ دیگه!
.....................................................................................................................................
پ.ن1
وزير فرهنگ و ارشاد: به زودی از فيلترينگ چند لايه استفاده میشود.
پ.ن2
مراجعه شود به توپ دولایه شقایق
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 13:39  توسط soshi
|
هنوز یه سری عادت از بچگی دارم نمی تونم بزارمشون کنار، واسه خیلی هام خنده دارن این عادتهام، ولی چیزی که اذیتم می کنه خنده هاشون نیست
اینکه توقع دارن دیگه این کاها رو انجام ندم،اینه که اذیت می کنه!
چهره ام یه چهار ، پنج سالی بزرگتر نشونم میده، واسه همین خیلی وقتا مجبورم مواظب باشم بقیه فکر نکنن عقلمو از دست دادم!
عادت دارم از بچگی که تو خیابون روی جدول راه برم، نمی تونم ترکش کنم کارمو چون دوست دارم این کارو، ولی بقیه یه جوری به آأم نگاه میکنن که انگار دارم ارث پدرشونو می خورم .
یا دوست دارم جلوی آینه شکلک در بیارم، وقتی سوار ماشین رفقا میشیم تو آینه شکلک در میارم بقیه هم چپ چپ نگام می کنن
، یه بار سر کلاس دانشگاه هی باید می رفتم از ته کلاس پیش استاد کارها رو باهاش چک می کردم ، دیدم هر سری که من میرم و بر می گردم بچه ها بهم می خندن،می دونی چرا؟
چون عادت دارم وقتی عجله دارم مثل کانگورو بالا پایین بپرم!
لعنت به این عادت های دوست داشتنی
.....................................................................................................................................
پ.ن
ممکنه فکر کنید از این بچه سوسولام ولی نمی دونم چرا خیلی ها ازم می ترسن:)
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 11:52  توسط soshi
|
برف، فکرشو بکن برف داره میباره
تا همین 10 روز پیش داشتیم از الودگیه هوا می رنجیدیم، از بارون نباریدن، از باد نوزیدن ولی الان ، برف
اگه این برف نمی بارید هیچ خاطره قشنگی از این زمستون واسم نمی موند
همیشه یه سری اهنگام هستند، که خاطره اشون با برفه، مثل اهنگهmakes me wondered مارون فایو
راستش اولش من نفهمیدم داره برف میباره، از رو تختخواب که بیدار شدم نشتم پشت کامپیوتر، یه اهنگ
گذاشتم، بعد تازه فهمیدمداره برف میباره اون اهنگم شده ،اهنگ زمستون امثال ،این اهنگ منظورمه.
بیخیل
..............................................................................................................................
پ.ن 1
اگه حاجتی داریم الان دعا کنیم، وقتی اسمون می باره حاجتا زود تر براورده میشن
پ.ن 2
واسه هرکی بد شد، واسه شهردار تهران بد نشد، این کیسه شنها دو سال رو دستش باد کرده بود، می ترسید فاسد بشن
قالیباف شانس اوردی!
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 11:6  توسط soshi
|
ای یادش بخیر، همین 8،7 سال پیش بود تا اینجا برف میومد،تقریبا تا اینجا،یه خرده بالاتر از زانو
اسمون رنگش یه جور خوبی بود، زمین هم که سفیده یه دست.
یادش بخیر زنگ اخر که از مدرسه میومدیم بیرون با برف دخترای دبیرستان بقلیمونو می زدیم ، اخ که چه حالی میداد، بعضی وقتام کرممون می گرفت محکم می زدیم، بنده خدا ها گریه شون می گرفت، ما می خندیدیم ،چه مردم ازاری هایی که نکردی خدا از سر تقصیراتمون بگذره
بیخیال، چه برفی بود ، می رفتیم تویوپ بازی ، از بالای کوه سر می خوردیم جپ می کردیم چهارتا ملق می خوردیم می رسیدیم پایین کوه!
یادش بخیر
، هر سری که برف سنگین میشد ، با هزار بدبختی باید ماشینو می رسوندیم خونه، می رفتم نمک می خریدم می ریختم جلو در حیاط که حداقل ماشین از حیاط در بیاد
البته اون موقعها از این ستاد های برف روبیه خفن نبود، سر خیابونا کیسه شن و نمک نمی ذاشتن، ولی عوضش برف می بارید، نمی دونم بد شانسی مائه یا این بنده خدا شهرداری ، بیچاره 2 ساله هی میاد از ابان ستاد برف روبی راه می اندازه ، برف نمی باره، هی این سنگ نمک ها رو دستش باد می کنه
شایدم خدا می خواد حالمونو بگیره، می خواد یه کاری کنه بفهمیم این همه برف، این همه بارون، این همه ابر، این همه هوا که مصرف می کردیم الکی نیست، شاید ما اون قدر حواسمون به زندگی بوده که یادمون رفته بوده برفم یعنی زندگی، بارون یعنی یه حال و هوای عاشقونه، فقط می خواسته یادمون بیاره.
یادمون بیاره اون روزایی رو که برف می بارید و ما غر می زدیم
اون روزای سرد زمستون که هوا ابری بود و بارون می زد، اون روزای صاف بهاری که رنگ ابی اسمون ،آبی بود، آسمونی بود.
فقط می خواست بهمون بگه چند وقته به اسمونتون نگاه نکردین، چند وقته شبها ستاره ها رو نشمردین ، همیشه از صبح که هممون میزنیم بیرون سرمون پایینه ، یا داریم ماشینا رو نگاه می کنیم ، یا خونه ها رو، بعضی وقتام ناموس مردمو دید میزنیم، به همه چی نگاه می کنیم الا اون چیزی که باید نگاه کنیم .
البته دیگه کار از کار گذشته، ارزومه که یه بار دیگه، یه بار دیگه، یه بار دیگه، اون رنگ ابی اسمونو که با پره های طلایی خورشید قاطی میشه رو ببینم، اون برف سفیدی که سفیدیش چشمامو می زد ببینم
................................................................................................................
پ.ن1
به قول یه بنده خدایی اینجا تهرانه یعنی شهری که...
البته الان بیشتر شبیه قبرستون ماشیناست تا شهر
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 23:43  توسط soshi
|
هر سال، محرم، عاشورا، کربلا
از بچگی با همین چیزا بزرگ شدیم ، یه عالم خاطر داریم از عاشورا
اون سال یادته تو امامزاده علی اکبر تو چیذر ، یادته
یادته اولش می خندیدیم بعد کم کم هممون خیس گریه بودیم، یادته روضه خونه سوتی می داد ما وسط گریه می خندیدیم
یادته؟
یادته بچه بودیم عشقمون این بود بریم تو دسته وایستیم تو دسته زنجیر بزنیم، بزرگتر که شدیم عشقمون این بود که تو دسته عزا دهل زن بشیم
عشقمون بود دخترا ببیننمون، مثلا حال کنیم که دارن نگاه مون می کنن، که ما خیلی خفنیم!
یادته؟
یادته اون سال عاشورا بارون می بارید، ظهر که شد یهو ابر ها وا شد نور خورشید می خورد تو صورتهای خیس بارونمون، نورش ادمو حالی به حالی می کرد
یادته؟
یادته می رفتیم نذری خوری ، اخ که من دیوونه قیمه بودم، قیمه نذری خوردن داشت ، بوش که می خورد بهم حال می کردم،می رفتیم نذری رو می گرفتیم تا برسیم خونه همشو سر راه می خوردیم، بعدش چایی با خرما
یادته دیگه نه زنجیر زدیم، نه دهل و سنج، نه اصلا تو دسته رفتیم، شدیم هیات برو، فقط به عشق سینه زنی، به عشق ذکر گفتن، به عشق توی تاریکی یه گوشه نشستن گریه کردن، زار زدن، عشقمون شده بود هیات غریب رفتن تا کسی نشناستمون، نفهمن کی بودیم ، چرا این قدر زار زدیم
یادته؟
یادته چه قدر دلمون هوس کربلا کرد، نشد، نشد که بریم؟
نشد
یادته بهت گفتم این همه سینه زن داره حسین، این همه گریه کن، این همه نذری ، غذا و...
ولی اگه بازم کربلا بشه ، اگه هممون تو کربلا بودیم، هفتاد و دو نفر بیشتر نبود که شهید شه
نه من وایمیستادم، نه تو، نه هیچ کس دیگه، ما هممون اون هزار نفری هستیم که تاشب اخر پای امام وایستادیم، ظهر فردا حسین مونده و خدا و هفتاد و دو نفر
ما اهل وایستادن نیستیم، ما مرد گریه کردنیم
یادته؟؟؟
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 11:57  توسط soshi
|
پاییز مزخرف
یا به عبارتی مزخرفترین پاییزی که دیده بودم، کثیف، بدون بارون، بدون ابر
اسمش که پاییزه ولی یه چیزی تو مایه هایه تابستونه سرده. کاریش نمیشه کرد باید تحملش کرد شاید زمستون ، یه اتفاقی بیافته، یه بارونی چیزی بزنه
دلم پوسید از این بی بارونی، از بچگی بهمون می گفتن پاییز که میشه، هوا سرد میشه، برگ ها زرد میشن، بارون می باره
ما باید به بچه هامون بگیم پاییز هوا سرد میشه، کثیف میشه دود می گیره، برگ درختا مشکی میشه، باورن که هیچی ابرم نیست تو اسمون،
همه چیمونم که جوره، یه زلزله ای ، فوران اتشفشانی چیزی بیاد جور جور میشه
الان می فهم عذاب الهی چیه، لازم نیست زمین دهن باز کنه، از اسمون اتیش بباره، عذاب از این بدتر که نشه نفس کشید، نفس
لعنت به این پاییز که نه ابری داره، نه بارونی
لعنت به پاییز 89
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 15:19  توسط soshi
|
چقدر شرد بود ، سرده سرد ، ولی حال داد، لرزیدم یخ کردم ولی حال داد
شب های پاییز همیشه اینجوریه، خوبه با اینکه خیلی ها به پاییز فحش می دن ، بدشون میاد ، خودمم خیلی وقتا فحش میدم به این سرما، به پاییز
مخصوصا آخر شبایی که تو خیابون منتظر ماشینم،
معمولا با اتوبوس میرم اینور و اونور، بدک نیست هیچ خوبیم نداشته باشه بازم ارزونه
جیب ادم زیاد دچار درد سوءهاضمه نمیشه،ممکنه له شیم ، سر پا خسته شیم ولی بازم حمل و نقل عمومیه باید یه فرقی داشته باشه.
میگم اسم وسایل حمل و نقل عمومی عظیم الچثه معروف به شرکت واحد اتوبوس رانی رو عوض کنن بذارن وسایل حمل ونقل ملی معروف به شرکت واحد اتوبوس رانی ملی
آخه مثل صدا وسیمای سابق معروف به رسانه ملی تا وقتی که مجبوریم ازشون استفاده می کنیم،
تا وقتی که به جیبمون نگاه میکنیم میبینیم اوتوبس به نفع جیبمونه ازش استفاده می کنیم
وگرنه هممون می دونیم با تاکسی و آژانس هم خودمون راحت تریم هم زود تر به سرانجام می رسیم
البته ما مجبوریم سختی بکشیم له شیم، بوی جوراب مسافر بغل دستیمون تو دماغمون بره،
تا یادم نرفته بگم که اتوبوسای ما از یه سیستم فوق العاده بر خوردارن که توانایی اینو دارن که تو تابستونو نقش سونا داشته باشن توی زمستون نقش یخچالو ایفا کنن
ولی به هر حال ماییم که فردا باز باید سوار اتوبوس شیم نه بعضیا که دلیلی ندارن سوار اتوبوس شن
.........................................................................................................................
پ.ن1
اون بعضیا شامل سردار دکتر خلبان شهردار تهرانهم میشه ،اینم دلایل !!!
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت 0:6  توسط soshi
|
بعضی وقتها لازمه یکی باشه که بتونی با هاش حرف بزنیحرف بزنی و یکی گوش کنه
البته ادم زیاده که باهاشون حرف بزنی ولی کسی گوش نمی کنه چی میگی
وقتی داری با اکثر مردم حرف می زنی منتظرن تا حرفات تموم شد شروع کنن از خودشون از علایق و تفکرات و...شون حرف بزنن کسی
دقت نمی کنه چی میگیم
هممون به فکر حرف زدن خودمونیم
ولی وقتی اجازه ندن حرف بزنی خیلی اوضاع بهم میریزه
وقتی که واقعیت هایی رو که میگی قبول نمیکنن
میگن باز داری دروغ میگی
واسه اینکه نمی خوان واقعیت ها رو قبول کنن
همیشه دوست دارن اون دروغ های قشنگو بشنون دروغ های باورپذیر تا این حقیقت های عجیب رو
می پرن وسط حرفات
میگ ن باز تو چی میخوای بگی
اینا چیه میگی
اره شایدم راست بگن اینا چیه دارم میگم
واسه چی باید به اینا بگم
چیزایی که میدونمو، چیزایی که واسه فهمیدنشون یه خرده بی خوابی کشیدم، یه خرده به چشامو مخم فشار اوردم، راحت بیام بذارم جلوشون بگم بفرمایید
دیگه نباید حرف زد چون دیگه کسی حتی تحمل نداره بشنوه ، تحمل نداره ببینه داری حرف میزنی
ادمها شدن یه سری مغز متفکر که فقط خودشونو می بینن
هیچی به جز تفکرات احمقانه شون واسشون اهمیت نداره
هرکی خلاف نظرشون حرف بزنه، کار کنه، فکر کنه، یه احمقه!!!!
دیوونه است
کم داره
همینه که اینهمه وبلاگ مثل قارچ توی ایران داریم
، یه عالمه بلاگ نویس!
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 20:26  توسط soshi
|
خنده ام گرفت ، یعنی داشتم با خودم حرف می زدم خنده ام گرفت
اگه سالها بعد وقتی نوه هامون ازمون پرسیدن ، چی بهشون بگم
شایدم خجالت بکشم بگم
بهشون بگم
چیزیه که وجود داره ولی دیده نمیشه
آخه یه تقسیم بندی قدیمی میگه که:
یه سری چیز ها وجود دارن دیده هم می شن مثل در و دیوارو ...
یه سری چیزا وجود دارن ولی نمی شه دیده شون مثل روح و انرژی و...
یه سری چیزام وجود ندارن ولی میشه دیدشون مثل سایه ، جرم منفی کرمچاله، خلا فضایی و..
یه سری چیزام هستن (در واقع نیستن)که وجود ندارن ، دیده هم نمیشن مثل....نمی دونم
کار من با قضیه سومه
وجود داره ولی هیچ وقت(یعنی تا حالا) ندیدیمش
رفته بودم چک کنم که یارانه ها مونو ریختن یا نه که دیدم تو حساب چیزی واریز نشده
پرس و جو کردیم از بانک
گفتن ریخته شده
فقط نه شما می تونید تو حسابتون ببینید نه می تونید برشدارین
فکر کنم چیزه غریبی باشه با اون که همیشه قریبه
جون از بچگی اسم کوپن و سوبسیدو یارانه و ...تو مخمون رفته ولی چیزی ندیدیم
قدیما وقتی بچه بودم هروقت اخبار می گفت یارانه فکر می کردم چیزه خفنی باشه ولی الان بهم ثابت شده
یه چیزه دیگه هم بهم ثابت شده، یارانه دادن از جون دادن به عزرائیل سخت تره
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 20:58  توسط soshi
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 20:43  توسط soshi
|